سفرنامه7-کلن

اونروز قرار شد بريم کلن. البرز عزيزم زحمت بردن و راهنمايي رو کشيد. دم کليسا هم با زال قرار داشتم.
به قول زال ديدم راست ميگه، آدم حيفه تا آلمان بياد بعد کلن رو نبينه.
وقتي کليساي دُم(درست گفتم) رو ديدم به راستي نفس تو سينه ام حبس شد. تا اونروز کليسا زياد ديده بودم حتي معروف مثل نُتردام ولي هيچ کدوم چنين تاثيري روم نداشتن. کلمه بي نظير براي سبک معماري اين کليسا کمه.
داخل شديم. تاحالا داخل يک کليسا رو هم از نزديک نديده بودم. آقايون بايد کلاه از سر بر ميداشتن وگرنه خادم کليسا تذکر ميداد. جايي بود براي نيايش و روشن کردن شمع. شنيده بود هرکسي براي بار اول وارد کليسايي بشه و شمع روشن کنه، نيتش برآورده ميشه... پس به نيت برگشت سلامتيم يه شمع روشن کردم....


دوستان عزيزي که ام اس دارند و خارج از کشورند و وبلاگ هم دارند. دوستي براي تحقيقش به کمک شما نياز داره اگه موافق همکاري هستيد لطفا توي اين پست کامنت بذاريد تا باهاتون تماس بگيره.




k%20koln.jpg


k%20koln2.jpg




دو تا از دوستان وبلاگی
k%20koln4.jpg



k%20koln5.jpg