


فرداي روزي که برگشتم آلمان براي دوستم اس ام اس زدم که نظرم عوض شد ميام اسپانيا، منتظرم باش.
ديدن پسرخاله ام عالي بود و شايد پررنگترين سوغات سفرم. کلي حال کردم که از آمريکا کوبيده بود آمده بود ما رو ببينه اونم فقط واسه سه روز. اين اختلاف ساعتها ديوونه کننده ست. مي خواست که به هر ضرب و زوري هست بيدار نگه اش داريم تا سر ساعت درست و شب ما، بخوابه. حاضر نبوديم حتي يک دقيقه هم از هم جدا شيم. راحت بودم در مقابل کسي که اين وضعيت اسفبار ِ جسميم رو ميديد. راحت روي واکرم ميشستم که تو خونه ببرتم اين طرف و اون طرف و شرمنده هيچ چيز نبودم. حرف زديم و حرف زديم. از خودم و حالم و ايران. مثل گرسنه ايي بود که مي خواست بدونه، هرچه بيشتر و بيشتر از ايران و وقايع بعد انتخابات..
.
.
.
دنباله حذف شد.(امید)