اینروزا

امروز دست و دلم به نوشتن از سفرنامه ام نميره تا اين روزها هم بگذره.
از خودم ميگم اينکه پريشب ساعت يک نصفه شب پاشدم تاتي تاتي کنون برم دستشويي و موقع برگشتن پام گرفت به فرش و تعادلم رو از دست دادم و نصفه نيمه با صورت افتادم رو تخت. هرچي تقلا کردم يکم خودم رو بکشم بالاتر که حجم بيشتري از بدنم به تخت اتکا کنه يا بتونم خودم رو از وضعيت دمر خارج کنم و تاق باز بخوابم نشد و در نتيجه بيشتر از اون نتونستم مقاومت کنم و پخش زمين شدم.
ساعت خيلي دير بود واسه اينکه کسي رو به کمک بخوام و از خواب بيدار کنم. بايد خودم يه جوري پا ميشدم حتي اگه يک ساعت هم طول مي کشيد.
شرح ماجرا نمي نويسم که چقدر خودم رو چپ و راست کردم تا بهترين حالت بدني رو پيدا کنم براي بلند شدن.
نصفه تنه ام رو انداختم روي تخت و با هر دو دست لبه تشک رو گرفتم و خودم رو کشيدم بالاتر. عرقم از اين همه تقلا در اومده بود. با هر دودست و با کمک لبه سفت تشک بالا تنه ام رو کشيدم بالا و با فشار زياد دستها دور زدم تا تاقباز بشم.
بعد کمي نفس تازه کردن با دست زانوهام رو خم کردم که بتونم با کمک اونها فشار وارد کنم ... بالاخره موفق شده بودم، اونم به تنهايي.


جهت اطلاع خارج نشينان، اينجا از فردا تا دوشنبه هفته آينده تعطيل ه... دليل سوت و کوري احتمالي وبلاگستان هم اينه. منم هروقت حالش باشه ميام و سفرنامه رو ادامه ميدم.