

زیر لب دندون قروچه می کنه و می غره ” مردیکه الدنگ! فک کرده من کیم؟”
با خودش فک می کنه یه رابطه مثل یه گیاه یا درخت باید ریشه های قوی داشته باشه تا جون بگیره و با هر ناملایماتی زرد و خشک نشه.
وقتی ریشه اش سست باشه با هر تکون و جابجایی ممکنه خشک شه….قوی نیست…به بادی بنده…اونوقته که نارضایتی میاد،دلخوری…و بدتر از اینها عدم امنیت عاطفی.
دیگه همه چیز رو به خودت می گیری و در ازا هر جواب “چرایی” قبل اینکه دنبال یه پاسخ درست و درمون باشی ،خودت رو زیر سئوال می بری.ولی تو این لحظه است که همیشه بدهکاری… بدهکار اون.
اونوقت در طول ۲۴ ساعت،۲۵ ساعتش رو دلخوری و غمگین… مگه غیر اینه که ایجاد یک رابطه تلاشی ه برای شاد بودن و قشنگتر دیدن زندگی؟ ولی حالا که برعکس شده
همه اینا رو می دونه و میدونه درسته… ولی چرا با هر زنگ تلفنی یا روشن شدن صفحه موبایلش،دلش آشوب میشه به امید اینکه اون باشه و هنوزم منتظره… منتظر یه عذر خواهی و فراموش کردن همه این موارد بعضا منطقی!!!
دخترک خیره نگاهش می کنه… می خواد تطابقی بده بین دنیای مجازی و حقیقی…اولین باره که داره تو دنیای واقعی نگاهش می کنه…چشمهاشو می بنده،تا بشنوتش… صدا همون صداست که از ورای سیمهای تلفن می شنید.با این تفاوت که حالا آشناست،گرمتر و صمیمی تر… حتی نزدیکتر.
زیاد دیده بودتش ولی همیشه از ورای شیشه مانتیتور کامپیوتر …نه اینقد نزدیک.
باورش نمیشه…چشمهاشو هم میزاره و یه نفس عمیق می کشه به امید حس ِ بوهایی که تا حالا فقط وصفشونو خونده بود …پای چت.
دست گرم مرد،شونه لختش رو لمس میکنه…اولین تماس حقیقی.. یه رعشه لذتناک… غرق احساسهای خوب از این تماس فیزیکی.
باید یادش بمونه این دقیقه رو
.
.
…فک می کنه چرا درگیر احساسش شد؟…چرا یادش نمیاد؟
پ.ن: جمله آخر،وام گرفته شده از آهنگ چرا یادم نمیاد/رضا یزدانی
سنگینی نگاه مرد رو حس می کنه… گُر می گیره…نفسش به شماره می افته… درست مثل وقتی که که سنگینی بدن مرد رو داره تحمل می کنه… فکر می کنه بازوانی از پشت ِ سر حلقه زده دور کمرش… کمی سرش رو به سمت پایین خم می کنه… احساس می کنه سر مرد تو گودی گردنش،جایی که به شونه اش وصل میشه، قرار گرفته… نفس سوزناک مرد بناگوشش رو نوازش می کنه و سابیده شدن لبها به نرمه ء گوش…
.
.
- خانم، نفر بعدی رو بفرستید داخل…
به سرعت بر می گرده به زمان حال. سری که لوندانه پایین انداخته بود،میاره بالا و نگاهش با نگاه مرد روبرو… سازنده تمام حسهای خوب… گره می خوره…
آقای فلانی ،بفرمایید داخل…
نسیم بهاری موهام رو میریزه تو صورتم … در حالیکه دستم رو از روی دسته کاغذهای زیرش بر میدارم که طُرّه موها رو به کناری هدایت کنم … ،چرکنویس نوشته هام همراه نسیم خنک ابر بهار به پایین، به سمت حیاط همسایه هدایت میشه … تا کمر از لبه ایوون خم شدم وبا چشم تاب خوردن آروم کاغذ و در نهایت فرودش رو توی دستای تو نگاه می کنم … نگاهم گره می خوره توی اون نگاه نافذ اون چشمای سیاه که با لبخند همیشه کج آرمیده کنج لبش کاغذ رو روی هوا شکار میکنه و با نگاه اجمالی بهش، بوسه ایی بر سطور میزنه و حرکتی به نشانه ادای احترام … میره به سمت خونه بدون کلمه ایی حرف رد و بدل شده، فقط نوازش نگاهها.
یادم نیست دقیقا چقدردیگه تو ایوون نشستم فقط می دونم سومین فنجون یخ کرده چای بهار نارنج به نیمه خودش رسیده بود که کاغذی رقص کنان تو دامانم فرود اومد… سرم رو بلند کردم. بله! فرستنده پسر همسایه اس، دوست همیشه خموش خودم.
سطور و کلماتش عشوه گرانه از جلوی چشمانم رد میشه …نوشته نوشته من نیست اما مفهوم و حس کلمات انگار از قلب من بیرون جهیده ولی اینبار توسط دست و قلبی دیگه… خدای من چقدر هماهنگی، چقدر شناخت و چقدر همدلی … یعنی میشه؟ این همونی نیست که میگن یه روح در دو بدن؟
.
.
.
سالها از اون روزها میگذره…هیچگاه تماس ما فراتر از تلاقی و ع ش ق بازی نگاهها نرفت … تو ازدواج کردی، منم همینطور. تو خونه و زندگی داری و من میهمانی نه چندان عزیز و عشق و همراهی … دیگه هیچ وقت همدیگر رو ندیدیم وهیچگاه این سئوال تو ذهنم جواب داده نشد که درسته میگن یه روح در دو بدن؟ پس چرا خدا نمی خواست و نمیگذاره هیچگاه این دو بدن بهم بپیوندن و یکی بشن؟ و روح بیچاره اش هم از پارگی و دونیمه شدنش نجات پیدا کنه.
:dontknow
پ.ن:دلم می خواد اولین داستانم رو با صدای خودم بشنوید، من یک نریشن خون حرفه ایی نیستم پس امکان اینکه تونسته باشم حس لازم رو تو صدام بیارم کمی بعید به نظر میرسه.
**حذف شد**