

۱- من امروز به دلایل شخصی نمی تونم حضور داشته باشم محلی که دیروز گفتم.
۲- هفته پیش گذرنامه ام رو با هزار بدبختی که به جهت رفتن خودم داشتم، تمدید کردم و این هفته!!!!…. دوستی میگه بی خود زحمت کشیدی دیگه هیچ جا نمی تونی بری…. سفرها مالیده.:((
۳-همون روز حمله خودجوش!!! از ساعت ۱۲ ظهر کلیه برنامه های ماهواره قطع شد تا فردا صبحش…. از هرکی هم تو تهران سئوال کردیم وضعیت مشابه داشتن
گوله گوله ،داره برف میاد…
۱- تا همین الان برق نداشتیم و عدو سبب خیر شد که کاغذهایی که مدتها مونده بود یه گوشه واسه چک کردن و دور ریختن،آوردم دم دستم و یه کیسه پر زباله مخصوص باز یافت جمع آوری کردم…
چقدر خاطره و چقدر عکس قدیمی… کارت تبریک تولد تو اولین سال آشنایی با هومان(همسر سابقم) !!-سال ۷۰- و کارت تبریک آخرین سال زندگی مشترک-سال ۷۹- دنیایی خاطره لابلای اون کاغذهای قدیمی و خاک گرفته بود… یک تیکه از موهام وقتی برای اولین بار موهای بلندم رو کوتاه کرده بودم ،یه دسته اش رو نگه داشته بودم و…
۲- دیشب برنامه انتخاب Miss World رو نگاه می کردم- دختر شایسته از ونزوئلا برگزیده شد. برام جالب بود که دخترک زبان انگلیسی نمی دونست و اسپانیایی حرف میزد… مگه یکی از آیتم هاشون تسلط به چندیدن زبان نیست؟ اونم انگلیسی که زبون مشترک بین ملتهاست برای برقراری ارتباط.
اینو باید با چه حسی گوش بدم؟… چی باید برداشت کنم؟… فک کنم یه عاشق ِ مخفی ه که ازم دلگیره؟ و وقتی جواب منفی میشنوه از یه خشم آنی و یه حس نفرت آنی تر حاضره اسید تهیه کنه و بپاشه تو صورت زنک؟
.
یا فک کنم نه،خود تحویل گرفتنه الکی ه… یه ایمیل بی خودکی ه که به دستم رسیده مثل ده ها ایمیل روزانه… و بهتره جدیش نگیرم.
.
شایدم می خوای این تفاوت یک مرد و زن رو یادآوری کنی و بگی که درک نشدی(از جانب من) و این درک نشدن داره عذابت میده؟… ولی چرا انتخاب این آهنگ ِ به شدت عاشقانه؟… اشتباه نکردی؟
هان؟…کدومه؟
× شما خواننده یه نوشته نیمه تمام هستید×…گفته باشم.
دستام جون نداره…هدفون روگذاشتم روی گوشم و سرم رو به اتکا دستهام گذاشتم روی میز… چشمهام بسته است و موزیک تو مغزم پخش میشه… تک تک کلمات رو می نوشم و سیراب میشم…
به کلمات رد و بدل شده بین خودمون فکر می کنم … به اینکه نوشتی با تمام وجودت می خوای که رد بوسه یواشکی رو روی گونه ات داشته باشی… به شوخی گرفتم وخندیدم ، جواب دادم… بعد رد و بدل شدن حرفها،فهمیدم طالب ِ رد ِ بوسه منی و منتظر یه قرار یواشکی!….
.
.
.
آورا اینجا بود. (اولین دوستی که از عالم مجازی،حقیقی شد برام.۷ سال پیش)
میگم: برای من نوشتن جز راحترین کارهاست.
میگه، همه مثل تو نیستن… نوشتن خیلی سخته بخصوص وقتی قرار باشه از خودت بنویسی… انسانها ترمز دارن،سانسور دارن… و وقتی بتونی ترمزها رو نادیده بگیری،نوشتن راحت میشه…
.
.
.
وسط نوشتنم تلفن زنگ زد و وادارم کرد بیام به عالم واقع. نمی دونم چرا پس از قطع تلفن دچار خودسانسوری شدم و دلم نمی خواد نوشته رو ادامه بدم و بگم که….
به این آهنگ گوش میدادم
the ways-eshghbazi
بعضی اوقات میشه که فکر کنی با طرف مربوطه اتمام حجت کردی. هرچی رو که لازم بوده بهش گفتی…از خودت و احساساتت…اینکه چی برات مهمه و چی نیست… از اینکه چه انتظاری ازش داری و چیزهایی که باید رعایت شه.
و وقتی به زعم خودت بی توجهی می بینی و رفتاری عکس اون چیزی که فکر می کردی و قبلا علنا و زبانن خواسته بودی… با مُخ میری تو دیوار… هنگ می کنی…عصبانی میشی…دلت می خواد دونه دونه موهات رو بکنی و حتی پا رو فراتر بذاری و تف کنی تو صورتش…
منم مثل تو همینجوری فکر می کردم و از سر خشم احساس میکردم طرف عجب قاذوره ایی ه، حیف ِ نون ه… فکر کرده کیه الدنگُ الدوله؟…
ولی الان که کوله باری از تجربه که بر اثر گذران عمر دارم همراهمه… به خودم میگم آروم باش، قضاوت نکن. قرار نیست همه آدمها مثل هم باشن با توانایی و درک و شعور یکسان،انتظارت رو از طرفت بیار پایین. بهش در حد خودش بها بده و نه بیشتر از اون … همین تفاوتهاست که جذابیت تو جامعه و جمع زندگی کردن رو به ارمغان میاره… عصبانی نباش،خودزنی نکن…اگه اذیتت می کنه به راحتی حذفش کن از زندگیت… هیچ چیزی تو این دنیا ارزش برهم زدن آرامش و امنیت روحی تو رو نداره…سمباده روح کنار خودت نگه ندار… و حرفی نزن که بعدا پیش وجدان خودتت شرمنده ابراز کردنش باشی( اشتباهی که من خودم در زمان نه چندان دور انجام دادم و هنوزم شرمنده بیاناتم!! هستم و خودم رو سرزنش می کنم بابتشون)… مطمئنن پروسه حذف به راحتی بیان کردنش نیست… زمان بذار و براش سوگواری کن… ولی بعد تمام شدن وقتش،بکِش بیرون و برو دنبال زندگیت و چه بسا یه ارتباط تازه ولی سالم و پر از آرامش و امنیت.
قبلا از آهنگ استفاده کردم
محسن چاووشی و فرزاد فرزین(؟)- به تو گفتم یا نگفتم؟
چند روز قبل از ۳۹ سالگیم بود… وقتی موبایل زنگ خورد و در کمال ناباوری شماره ِ ایران تو رو روی گوشی دیدم… شوک شدم… با خودم تو جنگ بودم…جواب بدم یا نه؟… جواب ندادن تو قاموس من نیست… پس پاسخگو بودم…
در مقابل درخواستش برای دیدار،مقاومت کردم و بهانه آوردم… ولی با هجوم خاطرات چیکار می کردم؟… تو خودم فرو رفته بودم و این “چرا؟” ی لعنتی دست از سرم بر نمیداشت.
.
.
.
باید فیلم مستندی که درباره ام اس تهیه شده بود رو می دیدم… به پیشنهاد دوستان اومدیم خونه تو که آسانسور داشته باشه و حمل و نقل من راحت… بین صحبتها،موزیک گذاشتی… یکی بعد دیگری پخش میشد و بار خاطرات هریکی از قبلی پر رنگتر… نمی تونستم فکرم رو جمع و جور کنم،روحم با هر موزیک پخش شده پرتاب میشد به گذشته های دور ،پرواز میکردم با بالهایی قوی از “چرا” های زندگیم… چشم هام رو می بستم و سرم رو همسو با ضربات آهنگ تکون میدادم… متوجه شدم،خیلی بی حرف،حواست به حال و هوای درونی من هست و حتی وقتی احساس می کنی آهنگی به شدت متاثرم کرده،دگمه کنترل رو فشار میدی تا آهنگ رد شه… توجه ات برام جالب و تحسین برانگیز بود… هیچ صنمی این وسط حاکم نبود تا ربطش بدم به توجه ات ولی تو آدم دقیقی بودی که گذاشتم به حساب تحصیلاتت که یادت داده بود دقیق باشی تو احوالات دور و بریهات.
.
.
.
صبح مامان اومده بالاسرم و میگه ” باز زبونت داره شل میشه!”، سری تکون میدم به نشونه اینکه متوجه شدم… با خودم فکر می کنم خوب این بدن بدبخت هم حق داره، هر یدونه از استرسهای حاکم بر زندگی من برای از پا انداختن یه فیل کافیه، من که مورچه شون هم نیستم… وقتی پر از احساسی و قلب و روحت تنیده شده با عواطف و حسهای متضاده… وقتی قلبت همیشه هدف ضربه های مختلف قرار میگیره… باید منتظر سخت تر از اینهاش هم باشی…
rem-losing my religion
بعدا نوشت: پر از بغضم… بغض ِ عدم حضور تو… ترجیح میدم برم حموم و زیر دوش آب ِ باز، آسمون ابری دلم رو وادار به بارش کنم…فک می کنم من عادت دارم با مخ برم تو دیوار،پس… این نیز بگذرد…مطمئنم.
دیشب با هم صحبت می کردیم… در مورد اینکه یک رابطه چقدر احتیاج به مواظبت داره و بعد برقراری رابطه چقدر بیشتر از قبلش… گفتم قبلا یه نوشته ایی بر همین مبنا داشتم… یادت نمی اومد که خونده باشیش… برای یادآوری گذاشتمش:
“وقتی یه گلدون، یه گیاه می خری و می بری خونه ات باید ازش مواظبت کنی حتی اگه اون گیاهه کاکتوس باشه و سازگار با شرایط سخت و با کمترین رسیدگی ممکنه.
یک رابطه و یک ازدواج هم لنگه همین گیاه نگه داشتنه بهش نرسی یا می گنده یا خشک میشه میره پی کارش… متاسفانه اکثر ما فکر می کنیم وقتی ازدواج کردیم دیگه خرمون از پل گذشته و دیگه لازم نیست چیزی رو حفظ کنیم.
اگه تا حالا قبل دیدن طرف حتما دوش می گرفتیم، مسواک می زدیم و بهترین لباس رومی پوشیدم و خودآرایی می کردیم دیگه بعد ازدواج گوربابای اینکارا و این همه زحمت کرده. موقعی که با هم تنهاییم گند از سر و رومون بالا میره و بوی چاه فاضلاب از دهن و زیر بغل استشمام میشه!! قدرت خدا حتی یه شونه هم به موهامون نمی زنیم… مهم نیست طرف مال خودمونه!!! اینکارا و این همه زحمت مال غریبه هاست نه همسر دم دست مون.
اگه قبل ازدواج نزدیکترین فرد تو فامیل حرفی به عزیزتر از جانموم میزد حاضر بودیم شکم فرد خاطی رو سفره کنیم(راستی روز مرد و پدر مبارک!) و حالا! نه دیگه این طرف رو که همیشه ور دلم دارم این ننه و باباست که هفته ایی یکبار می بینم پس بهتره دل اونها رو بدست بیارم گوربابای این یکی کرده.
اون موقع ها اگه قرار بود رابطه صکسی داشته باشیم … به بهترین شیوه خودمون رو می آراستیم و بیشترین زمان رو می ذاشتیم و از تمام استعدادهای بالفطره و بالقوه مون استفاده می کردیم تا نهایت لذت رو به طرف مقابل بچشونیم ( برای کسانی که اهل رابطه پیش از ازدواج نبودن و یا نیستن هم با یک نگاه به ابتدای زندگی زناشوییشون و مقایسه رابطه حاضر با سالهای اول به حرف من می رسن) ولی حالا چی؟ حکایت بشمار سه است … تموم شه، کپه بذاریم فردا کلی کار داریم!!! گوربابای رضایت طرف مقابل کرده.
قبلا خیلی با هم حرف می زدیم از معلومات داشته و نداشته مون، بحث می کردیم … قرارهای هیجان انگیز میذاشتیم … حاضر بودیم شب تا صبح رو تو کویر با هم سر کنیم بدون اینکه دنبال رزرو هتل چند ستاره باشیم! ولی حالا چی؟ راحت بودن و کلاس داشتن مسافرت که قابل پز دادن به فک و فامیل باشه در درجه اول اهمیته تا لذت با هم بودن.
الان وقت میذاریم حتی یک روز برای هم باشیم؟ بی توجه به حرفهای روزمره؟ بدون اینکه در مورد کرایه خونه و گرون شدن گوشت و مرغ و … حرف بزنیم ….. حرف بزنیم از خودمون از احساسهامون. از دلتنگی ها و عشق و ترسهامون.
چرا خیانت می کنیم؟ خب این که مال خودمه و خیالم راحته که بابای بچه و یا مادر بچه سرجاشه چه دلیلی داره برای داشتنش تلاش کنم؟ هیچی هم که به جذابیت و تازگی اوایل نیست …. پس چه بهتر برم سراغ یکی که همون وقت زیاد رو برام بذاره و همچنان تازگی و جذابیتش رو حفظ کنه حتی شده برای یک مدت کوتاه.
.
.
.
بخدا که اگه یه رابطه رو بهش رسیدگی نکنی یا میگنده و خشک میشه یا گلدونت پر از علفهای هرز و ناخواسته.”
فک می کنم که هنوزم به یه باغبون درست و حسابی برخورد نکردم و قراره باغچه احساس و عاطفه ام پر از علفهای هرز بشه … و گیاه لاجون ِ احساسم وسط باغچه قلبم له له بزنه برای کمی توجه درست و رسیدگی بیشتر…شاید.