

امروز بعد از مدتها راه رفتم.
فک کنم یه شش یا هفت قدمی شد…با توجه به حال عمومی و بیحالی ناشی از روزهای قرمز تقویم…انتظار زیادی از خودم نداشتم.
برای اینکه به خودم انگیزه بدم…همش با خودم تکرار می کردم “آفرین، قدم بردار، همین سبب میشه خوش هیکل!!! بمونی و همین کوچولو شکمت هم آب شه!!”…. همین حرفها سبب میشد که تسلیم خستگی و بعضا تنبلی نشم و قدم بعدی رو بردارم.
کیفیت راه رفتنم نمیگم خیلی مطلوب و عالی ولی خوب بود. چون پاهام رو روی زمین نمی کشیدم و قدم بر میداشتم.
الان که نشستم میگم یذره استراحت می کنم بعدش میرم قرقره میزنم تا دستام هم تمرین کرده باشه.
پ.ن: اینم بگم که حال داشته باشم یا نداشته باشم، خودم رو مجبور می کنم هرشب یه نیم ساعتی چهارزانو بشینم و کم کم درد عضلات کشیده شده روون و کشاله روونم داره کمتر و کمتر میشه.
صبح به صبح هم به محض چشم باز کردن یه کوچولو تمرینات دستم رو انجام میدم.
احساس می کردم خیلی تشنه ام… از دیشب این حس و داشتم شاید بخاطر ساندویچی که خورده بودم… ولی آب اضافه نخوردم از ترس اینکه نصفه شب خِفتم کنه و مجبورشم برم دستشویی.
چایی صبحم رو با آب لیمو تازه خوردم ولی هنوز احساس تشنگی رو داشتم.
دلم نمی خواست کسی رو صدا کنم که بخواد یه لیوان آب بده دستم… حس مستقل بودنم بدجوری قلمبه شده بود.
رفتم تو آشپزخونه،برای شروع باید یه لیوان بر میداشتم.
میان برنامه:شایان ذکره که خونه ما به هیچ عنوان مناسب سازی شده نیست حتی تو چیدمان بدیهی وسایل… که حتی یه لحظه هم به ذهنت خطور کنه “چرا این و اینجا گذاشتن؟” و جواب بدی به خودت لابد یکی تو این خونه هست که لازمه این وسیله دم دستش باشه.
با کمک گرفتن از کابینت ایستادم (هرچند لرزان و نامطمئن) و لیوان رو از کابینت بالایی برداشتم.
چرخ رو گردوندم سمت یخچال.درش رو باز کردم و مابین در قرار گرفتم و لیوانم رو گذاشتم رو یکی از طبقات. با کمک از بدنه یخچال مجددا ایستادم و در فریزر یخچال رو باز کردم.
میان برنامه: اگه به من بود و برای خونه خودم می خواستم یخچال بخرم،یخچال فریزری می خریدم که فریزرش قسمت پایین تعبیه شده باشه.
دو تا یخ از قسمت جا یخی برداشتم و انداختم تو لیوان و نشستم. بطری ماءالشعیر رو از درب یخچال برداشتم و لیوان رو پر کردم.
حالا رفتن تا یه جای امن و به سلامت گذاشتن لیوان پر روی میز مهم بود.
با یه دست لیوان رو گرفتم( دست ناسالمه) و با دست دیگه آروم آروم چرخ رو هل دادم به سمت میز اپن…
موفق شده بودم.
از در مطب خارج میشم و وارد راهرویی که چند نفر بیمار به انتظار نشستن میشم…
وقت نیست… برای همین فقط شالم رو انداختم رو سرم و مانتو نپوشیدم و بازوهام لختن!!!…میزنم بیرون تا بیمار بعدی داخل شه… نگاه پر از پرسش و تعجب بیمارهای دیگه و همراهانشون رو روی خودم حس می کنم… احتمالا از خودشون می پرسن،کی انقلاب شد که ما نفهمیدیم؟
یه همچین مواقعی از بیمار بودن و متعاقب اون ویلچر نشینیم راضیم.
پ.ن:وقتی تو اون هیری ویری یادم بود که ریکوردرم رو دربیارم و سئوالی رو که می خوام از دکتر بپرسم و ضبط کنم برای استفاده در برنامه رادیویی ام… بخودم ایمان میارم که ذاتا یه گزارشگرم.
پ.ن: دیگه به جوابهای یک دختر خانوم نیازی ندارم-فقط آقایی که داشتن بکارت براش مهم باشه لطفا برام شماره بذاره
اضافه شد:
جواب این سئوال رو من برای یکی از برنامه های رادیویی ام می خوام نه شخص خودم.
پس کامنت گذاشتن یا چت کردن و جواب دادن به دردم نمی خوره…اگه کسی با پخش صداش مشکلی نداره برام شماره بذاره تا تماس بگیرم باهاش.
آقا هم مورد نیازه ولی فقط در حالتی که داشتن بکارت همسرش براش مهم باشه و علتش رو بهم بگه.
همین الان جلسه فیزیوتراپیم تموم شد.
آقای فیزیوتراپ به شدت از عملکردم راضی بود.
امروز خودم از پله ها رفتم پایین بدون اینکه ایشون لازم باشه پاهام رو جابجا کنند و تو حیاط راه رفتم… هنوز برای بالا رفتن از پله ها مشکل دارم و خیلی سخته برام… شاید چون راه رفتن تو حیاط خسته ام می کنه و دیگه انرژیم خیلی کمه برای ادامه مسیر!!!.
امروز بدون کمک تونستم خودم غلت بزنم و این عالیه و….
خلاصه که روز خوب و شروع خوبتری بود.
امیدوارم وضعیت پاها و تعادلم هم مثل صدام، در اثر تمرین بهتر شه و راه بیفته.
پ.ن: کامنت دونی رادیو تا آپ بعدی باز خواهد بود.
از اواسط هفته پیش،حال بد من شروع شد و موج سینوسی کار خودش رو آغاز کرد.
بیشتر به جهت روحی بد بودم و همینم سبب میشد روحم نتونه جسمم رو یاری کنه و همه پیش رفتهام پس بزنه.
امروز صبح از ساعت ۴ صبح که بلند شدم رفتم توالت اونم نه با ویلچر بلکه با واکر و به اتکا پاهای خودم… فهمیدم وقت رو آب اومدنه. هرچی زیر آب بودم با نفس حبس شده، دیگه بسه.
از ذوقم همون ۴ صبح یه اس ام اس برای فیزیوتراپم زدم و خبر موفقیتم رو دادم… بعدش یهو به خودم اومدم و فک کردم نکنه موبایلش رو سکوت نباشه و کله سحری با خبر توالت رفتن من از خواب بیدارشه!!!!
پ.ن:یه سئوال دارم که ممنون میشم تو دونستنش کمکم کنید… می خوام بدونم تو کشورهای مختلفی که شما ساکن هستید چه امکانات یا تسهیلاتی برای افراد معلول و کم توان قائل میشن؟که جنبه قانونی داره.
سایت یا منبعی هم می تونید بهم معرفی کنید؟
دیشب نمی دونم خوابیدم؟… نخوابیدم؟
هروقت که خواستم پهلو به پهلو بشم، دیدم چشمامم رو الکی رو هم گذاشتم و خواب نیستم.
از لحاظ بدنی خسته بودم چون تمرینات سخت داشتم و آقای فیزیوتراپ پیشم بود ولی انگاری روحم خیال خوابیدن نداشت.
دیروز ۷ تا پله جلو خونه رو باهم تمرین کردیم که ازش بالا و پایین برم و ایشون یادم می آورد که کدوم عضلات رو باید به خدمت بگیرم.
بعد پایین رفتن،چند دقیقه ایی تو حیاط بودیم و زیر نور آفتاب!! و چند قدمی هم با واکر راه رفتم.
بعدش موقع بالا اومدن از پله ها به مفهوم واقعی جون دادم ولی ۵ تا پله رو با کمک ایشون تونستم بیام بالا.
الانم به زحمت و کندی ولی بالاجبار،دو دستی دارم تایپ می کنم تا شاید یکم دست چپم از رخوت و تنبلی خارج شه و بکار بیفته.
بعد گذروندن دو روز جهنمی انگار امروز یه نمه بهترم.
شاهدشم این ِکه صبح به تنهایی و بدون کمک گرفتن از دیگری از تخت اومدم پایین و رفتم دستشویی.
خیلی مرگه که کسی باهات بیاد تو دستشویی و کمکت کنه که لباست رو بالا و پایین بکشی،نه؟
یا وابسته باشی به غیر برای دراز کشیدن نو رختخوابت… و مجبور باشی ساعت خواب و بیداریت رو با دیگری تنظیم کنی که مزاحمت برای دیگری نباشه.
فک می کنم من همه این تجربیات ناخوشایند رو از سر گذروندم…در حالیکه زنده بودم و حس داشتم. نه یه حس معمولی بلکه بالاترین درک رو از وضعیتی که توش گیر کردم….
سعی کردم امروز کمی بایستم و راه برم… تونستم هرچند در حد دو قدم ولی انجام دادم.
فعلا همین.