ماه میشوی،ابرها را که از صورتت کنار بزنی… خورشید من.



بی عنوان

پر شدم از هوای تو….دوباره.



زیر دوش آب گرم نشستم… قطرات آب رو بدنم میریزه…آروم آروم با یه دست موهام رو شستشو میدم تا مابقی کف و شامپو هم خارج شه… فک می کنم،چند وقته دیگه به تمام این لحظات سخت و دشوار زندگیم به عنوان یه خاطره در گذشته فک می کنم…

پ.ن: حتی فکرشم بهم لذت میده… حتی اگه نشه.



من عاشق چیزهای ترشم… دل و دینم میره برای خوردنش و بالطبع طعم میوه رو به هرگونه شکلاتی ترجیح میدم…

دیشب رفتم آب انار محمد و یه معجون خودم رو مهمون کردم و با لذت لواشک و آلوچه رو گذاشتم تو دهنم و ذره ذره مزه کردم…



دیروز آخرین جلسه از دوره ء ۱۰ جلسه ایی فیزیوتراپیم بود و من برای اولین بار از شدت درد گریه کردم.

پ.ن:کامنت دونی پست پایین بازه برای دریافت کامنتهای درخور.



وقتی یه کلاغ روی شاخه درخت می بینم،بسی خوشحال میشم…
چون شنیدم کلاغها تو هوای آلوده نمی مونند…



به احتمال خیلی زیاد من فردا اینجا خواهم بود…. اگه کسی توانایی خون دادن داره، تشریف بیاره.

پ.ن: بگم ها احتمال بودن من بستگی به حالم داره ها… یعنی اگه فردا روبراه نباشم نمیرم.