


میرسیم به مقوله ازدواج که واقعا بحثی ست جدا.
اگه من آدم سالمی بودم و شخصی سر راهم قرار میگرفت که مشکل جسمانی داشت ولی از هر نظر دیگه مطابق سلیقه من بود اگه واقعا میتونستم از پس پذیرفتن مسئولیتش بر بیام در عمل ها، نه فقط تو حرف یعنی اگه از کار افتاده شد بتونم کارهای شخصیش را انجام بدم و عارم نیاد یا محتاج کار کردن اون در خونه یا بیرون خونه نباشم منظورم اینه که واقعا اونجوری که هست بپذیرمش نه اونجوری که میخوام و فقط بخوام شخصی با شخصیتی که میپسندم همراه و همدل زندگیم باشه و آرامش بخش دورانم از جون و دل قبولش میکردم چون ازدواج نمی کنم که همسرم مایه فخر من به دیگران باشه و حالا اگه مشکلی داره مایه آبرو ریزی من باشه.
چند وقت پیش یک صحبتی با امید داشتیم سر اینکه واقعا با وضعیت من مشکلی نداره یا فعلا چون داغه اینطوری میگه؟
میگفت چند سال پیش خواهرم خواستگاری داشت که یک دستش را در سانحه ای از دست داده بود و بسیار پسر خوب و تحصیلکرده ای بود وقتی خواهرم منو طرف مشورت قرار داد بهش گفتم من اگه جای تو باشم قبول میکنم چون تمام شرایطش ایده آل و وضعیت ظاهرش نمی تونه مانع درست تصمیم گرفتنت باشه…
مورد دیگه اش اینه: یک شب برام تعریف میکرد که یکی از دوستانشون،زن و شوهر تو یک تصادف آسیب میبینند و مرد خانواده دچار آسیب های جبران ناپذیری در بدنش میشه که در ظاهرش اثر میگذاره خانم بخاطر این مسئله تقاضای طلاق میکنه و دلیلش هم این بوده که آقاهه مایه آبروریزیه و بقول معروف نمیشه جایی درش آورد… امید میگفت من همیشه وقتی به این مسئله فکر میکنم اعصابم خورد میشه که کسی بخاطر ظاهر طرف مقابلش بخواد که ترکش کنه یا تو احساسش نسبت به اون طرف تغییری ایجاد بشه…
بعد از تمام شدن حرفش انگار که چیزی یادم افتاد ازش پرسیدم ببینم تو وقتی تو خیابون با من راه میری خجالت نمی کشی؟(من موقعی که خسته باشم یا از حد معمول خودم بیشتر راه رفته باشم معمولا پای چپم را روی زمین میکشم) که آنچنان نگاه عاقل اندر سفیه ای بهم انداخت که ترجیح دادم خفه شم:confused.
همه اینها را گفتم ولی نخواستم نتیجه بگیرم که امید قصد ازدواج با من را دارد ولی مطمئنم اگه هم این قصد را نداشته باشه بخاطر بیماری من نیست حتما تضاد حاد یا مشکلی تو روابطمون بوده میخوام بگم هستند آدمهایی که زوجشون را فقط و فقط به خاطر خودشون میخوان من خودم را جزو اون دسته میدونم نه بخاطر اینکه الان مریضم بلکه وقتی هم سالم بودم این قضیه را به خودم ثابت کرده بودم.
ویولت

میرسیم به مقوله ازدواج که واقعا بحثی ست جدا.
اگه من آدم سالمی بودم و شخصی سر راهم قرار میگرفت که مشکل جسمانی داشت ولی از هر نظر دیگه مطابق سلیقه من بود اگه واقعا میتونستم از پس پذیرفتن مسئولیتش بر بیام در عمل ها، نه فقط تو حرف یعنی اگه از کار افتاده شد بتونم کارهای شخصیش را انجام بدم و عارم نیاد یا محتاج کار کردن اون در خونه یا بیرون خونه نباشم منظورم اینه که واقعا اونجوری که هست بپذیرمش نه اونجوری که میخوام و فقط بخوام شخصی با شخصیتی که میپسندم همراه و همدل زندگیم باشه و آرامش بخش دورانم از جون و دل قبولش میکردم چون ازدواج نمی کنم که همسرم مایه فخر من به دیگران باشه و حالا اگه مشکلی داره مایه آبرو ریزی من باشه.
چند وقت پیش یک صحبتی با امید داشتیم سر اینکه واقعا با وضعیت من مشکلی نداره یا فعلا چون داغه اینطوری میگه؟
میگفت چند سال پیش خواهرم خواستگاری داشت که یک دستش را در سانحه ای از دست داده بود و بسیار پسر خوب و تحصیلکرده ای بود وقتی خواهرم منو طرف مشورت قرار داد بهش گفتم من اگه جای تو باشم قبول میکنم چون تمام شرایطش ایده آل و وضعیت ظاهرش نمی تونه مانع درست تصمیم گرفتنت باشه…
مورد دیگه اش اینه: یک شب برام تعریف میکرد که یکی از دوستانشون،زن و شوهر تو یک تصادف آسیب میبینند و مرد خانواده دچار آسیب های جبران ناپذیری در بدنش میشه که در ظاهرش اثر میگذاره خانم بخاطر این مسئله تقاضای طلاق میکنه و دلیلش هم این بوده که آقاهه مایه آبروریزیه و بقول معروف نمیشه جایی درش آورد… امید میگفت من همیشه وقتی به این مسئله فکر میکنم اعصابم خورد میشه که کسی بخاطر ظاهر طرف مقابلش بخواد که ترکش کنه یا تو احساسش نسبت به اون طرف تغییری ایجاد بشه…
بعد از تمام شدن حرفش انگار که چیزی یادم افتاد ازش پرسیدم ببینم تو وقتی تو خیابون با من راه میری خجالت نمی کشی؟(من موقعی که خسته باشم یا از حد معمول خودم بیشتر راه رفته باشم معمولا پای چپم را روی زمین میکشم) که آنچنان نگاه عاقل اندر سفیه ای بهم انداخت که ترجیح دادم خفه شم:confused.
همه اینها را گفتم ولی نخواستم نتیجه بگیرم که امید قصد ازدواج با من را دارد ولی مطمئنم اگه هم این قصد را نداشته باشه بخاطر بیماری من نیست حتما تضاد حاد یا مشکلی تو روابطمون بوده میخوام بگم هستند آدمهایی که زوجشون را فقط و فقط به خاطر خودشون میخوان من خودم را جزو اون دسته میدونم نه بخاطر اینکه الان مریضم بلکه وقتی هم سالم بودم این قضیه را به خودم ثابت کرده بودم.
ویولت

سئوالی که آس و پاس عزیزم تو کامنت ها ازم پرسید بدجوری تو فکر بردم،آیا اگر من جای امید بودم همین انتخاب را میکردم ؟عکس العملم چی بود؟
برای جواب دادن به این سئوال باید کاملا خودخواهیم را بگذارم کنارو تمام جوانب قضیه را نگاه کنم .وقتی دختری ۱۶ یا ۱۷ ساله بودم با پسری آشنا و بعد دوست شدم که در اثر فلج اطفال یکی از پاهاش عضلاتش بشدت تحلیل رفته بود و لاغرتر از اون یکی بود و اگه اشتباه نکنم خشک شده بود برای همین راه رفتنش کاملا نشون میداد که مشکل داره دلیل ابتدایی توجه من بهش تیپ و قیافه اش بود یعنی برام جذابیت داشت و طرز راه رفتن یا فیزیک بدنش اصلا برام مهم نبود وقتی با هم دوست شدیم رفتارش اذیتم میکرد یعنی تا بهش یکم بیشتر ابراز علاقه میکردم یا بالعکس دعوامون میشد میگفت فکر نکن من عروسک خیمه شب بازیم وبخوای بازیم بدی من حواسم به همه چیز هست!!:confusedخوب به نظر من این رفتار آدمیه که یک سری عقده های درونی داره که هر از چند گاهی سر باز میزنه به نظر من این خیلی مهمه که شخص آسیب دیده با موقعیت خاص خودش کنار آمده باشه و نقصش براش عقده نشده باشه من وقتی بیماریم شدید شد همونطور که قبلا هم اشاره کردم آدم خیلی فعال و تو مجالس شلوغ کنی بودم که الان یکصدم اون فعالیت ها را نمی تونم داشته باشم ولی هیچ وقت اجازه ندادم این برام عقده بشه یا اگر آدم سالمی را ببینم به وضعیتش غبطه بخورم یا خدای نکرده بدش را بخوام که مثلا اون هم به وضعیت من دچار شه همین احساسم را فکر میکنم به اطرافیانم هم منتقل کردم که از با من بودن معذب نباشن و حتی رفت و آمد با من براشون خوش آیند هم باشه اصلا آدم تمارضی هم نیستم که مرتب مشغول نک و ناله کردن باشم حالم چقدر باید بد باشه که وقتی حالم را میپرسن بجای اینکه بگم خوبم یا عالیم جواب بدم:ای بد نیستم یا پام ناراحته.
برای همین خود من شخصا اگه با آدم با روحیه مثل خودم(مرسی تحویل) :teethبرخورد کنم دوست شدن باهاش برام هیچ معضلی درست نمی کنه،مگه بقیه دخترها یا خانمها چیکار میکنن که من نتونم انجام بدن از لحاظ تیپ و سرو شکل هم کم که ندارم هیچی…(دیگه زیاد از خودم تعریف نکنم چشم بخورم!!:tounge)سواد و معلومات هم اگه بیشتر از نرمال نباشم کمتر نیستم وقتی با امید بیرون میریم تازه من توجهش را به دخترهای خوشگل دور و برمون جلب میکنم(نا گفته نمونه زدم رو دست پسرهای هیز!:wink) مثل همه حسادت دارم ولی نه به این خاطر که فکر کنم چیزی از بقیه کم دارم نه اصلا اینطور نیست،میمونه مقوله ازدواج که خودش بحثی ست جدا.
ادامه دارد
ویولت
پیوست:خدا جمیعا خفه اتون نکنه صبح اول صبحی با کامنت هاتون سبب خنده زلزله وار من شدید واقعا دستتون درد نکنه با این دستور غذایی هاتون فقط بگم مرغ پلویی که گیسو جونم دستور پختش را داده دیشب درست کردم فوق العاده ست شما هم امتحان کنید،درضمن گیسو جونم ممنون بابت عکس زیبات.
غلط نکنم همین روزها باید منتظر فرود آمدن صاعقه وار یک کامنت از سوی امید باشم که:
زن پاشو کاسه کوزه ات رو جمع کن مسخره اش را در آوردی وبلاگ مینویسم وبلاگ مینویسم،خوبه فهمیدم آشپزی بلد نیستی شا… هم هستی………..خلاصه هزار حرف نگفته را به چه راحتی میفهمه:cry

سئوالی که آس و پاس عزیزم تو کامنت ها ازم پرسید بدجوری تو فکر بردم،آیا اگر من جای امید بودم همین انتخاب را میکردم ؟عکس العملم چی بود؟
برای جواب دادن به این سئوال باید کاملا خودخواهیم را بگذارم کنارو تمام جوانب قضیه را نگاه کنم .وقتی دختری ۱۶ یا ۱۷ ساله بودم با پسری آشنا و بعد دوست شدم که در اثر فلج اطفال یکی از پاهاش عضلاتش بشدت تحلیل رفته بود و لاغرتر از اون یکی بود و اگه اشتباه نکنم خشک شده بود برای همین راه رفتنش کاملا نشون میداد که مشکل داره دلیل ابتدایی توجه من بهش تیپ و قیافه اش بود یعنی برام جذابیت داشت و طرز راه رفتن یا فیزیک بدنش اصلا برام مهم نبود وقتی با هم دوست شدیم رفتارش اذیتم میکرد یعنی تا بهش یکم بیشتر ابراز علاقه میکردم یا بالعکس دعوامون میشد میگفت فکر نکن من عروسک خیمه شب بازیم وبخوای بازیم بدی من حواسم به همه چیز هست!!:confusedخوب به نظر من این رفتار آدمیه که یک سری عقده های درونی داره که هر از چند گاهی سر باز میزنه به نظر من این خیلی مهمه که شخص آسیب دیده با موقعیت خاص خودش کنار آمده باشه و نقصش براش عقده نشده باشه من وقتی بیماریم شدید شد همونطور که قبلا هم اشاره کردم آدم خیلی فعال و تو مجالس شلوغ کنی بودم که الان یکصدم اون فعالیت ها را نمی تونم داشته باشم ولی هیچ وقت اجازه ندادم این برام عقده بشه یا اگر آدم سالمی را ببینم به وضعیتش غبطه بخورم یا خدای نکرده بدش را بخوام که مثلا اون هم به وضعیت من دچار شه همین احساسم را فکر میکنم به اطرافیانم هم منتقل کردم که از با من بودن معذب نباشن و حتی رفت و آمد با من براشون خوش آیند هم باشه اصلا آدم تمارضی هم نیستم که مرتب مشغول نک و ناله کردن باشم حالم چقدر باید بد باشه که وقتی حالم را میپرسن بجای اینکه بگم خوبم یا عالیم جواب بدم:ای بد نیستم یا پام ناراحته.
برای همین خود من شخصا اگه با آدم با روحیه مثل خودم(مرسی تحویل) :teethبرخورد کنم دوست شدن باهاش برام هیچ معضلی درست نمی کنه،مگه بقیه دخترها یا خانمها چیکار میکنن که من نتونم انجام بدن از لحاظ تیپ و سرو شکل هم کم که ندارم هیچی…(دیگه زیاد از خودم تعریف نکنم چشم بخورم!!:tounge)سواد و معلومات هم اگه بیشتر از نرمال نباشم کمتر نیستم وقتی با امید بیرون میریم تازه من توجهش را به دخترهای خوشگل دور و برمون جلب میکنم(نا گفته نمونه زدم رو دست پسرهای هیز!:wink) مثل همه حسادت دارم ولی نه به این خاطر که فکر کنم چیزی از بقیه کم دارم نه اصلا اینطور نیست،میمونه مقوله ازدواج که خودش بحثی ست جدا.
ادامه دارد
ویولت
پیوست:خدا جمیعا خفه اتون نکنه صبح اول صبحی با کامنت هاتون سبب خنده زلزله وار من شدید واقعا دستتون درد نکنه با این دستور غذایی هاتون فقط بگم مرغ پلویی که گیسو جونم دستور پختش را داده دیشب درست کردم فوق العاده ست شما هم امتحان کنید،درضمن گیسو جونم ممنون بابت عکس زیبات.
غلط نکنم همین روزها باید منتظر فرود آمدن صاعقه وار یک کامنت از سوی امید باشم که:
زن پاشو کاسه کوزه ات رو جمع کن مسخره اش را در آوردی وبلاگ مینویسم وبلاگ مینویسم،خوبه فهمیدم آشپزی بلد نیستی شا… هم هستی………..خلاصه هزار حرف نگفته را به چه راحتی میفهمه:cry

اول از همه بگم این مصاحبه نوید را با ایتنا بخونیدجالبه.
الان چند روزه مامانم خونه نیست و بدجوری کار خونه هم افتاده گردنم صبح ها از وقت معمول زودتر بیدار میشم تا صبحانه را آماده کنم بعد میام سرکار عصری امید میاد دنبالم که خدا حسابی خیرش بده چون دیگه لااقل برای خونه اومدن خسته نمیشم،میریم باهم خرید برای شام چون من خرید بابا رو قبول ندارم مثلا مرغ میخره با تمام مخلفاتش میگم بابا لااقل بده خوردش کنه من که دستم قدرت لازم را نداره میگه من روم نمیشه پس خودت خرید کن ،والله من نمی دونم این خجالت که بعضی آقایون دارن دیگه چه صیغه ایه خوب پولش را میدیم مجانی که کار نمی کنن!:confusedخلاصه عصری تازه با امید مجبورم برم خرید خونه که وسایل شام آماده باشه بعدش بدو بدو میرم خونه برای پخت و پز چون من بعد از مامانم تنها زن خونه هستم طبق قانون نانوشته همه کارها به عهده منه اینم بگم بابا خیلی مراعات حال منو میکنه و به توان خودش خیلی هم کمکم میکنه مثلا میوه که میخره خودش میشوره و میگذاره تو یخچال منم توقع بیشتری ازش ندارم طفلک۷۰ سالشه تازه خیلی غیرتمنده که هنوز کار میکنه و خرج خونه را میده.برادر هام که هر کدوم مشغول کار خودشونن و همین که ظرف غذاشون را بشورن باید کلاهم را بندازم بالا.
بدجوری این روزها خسته ام ولی از یک طرف هم آزمایش خوبیه برام که ببینم از پسش بر میام یا نه؟
این چند سال عادت کرده بودم وقتی میام خونه همه چیز آماده باشه و من فقط زحمت خوردنش را به خودم بدم ولی حالا علاوه بر غذا پختن که اگه نپزم بالطبع ناهار فردا رو هم ندارم، باید مواظب این باشم که شیر و ماست و نون… تمام نشه لباسها رو بریزم تو ماشین و اگه احتیاجه بسپرم ببرن خشکشوئی(واقعا این یکی رو نمی تونم انجام بدم)خوب نظافت خونه دیگه به عهده داداش هاست من معذورم ولی آشپزخونه و گاز را تا حد ممکن تمیز نگه میدارم تازه کارهای شخصی خودم اعم از حمام کردن(به علت بعضی محدودیت های بدنی و خستگی که اینکار برام میاره خودش داستانی مجزا داره) و آمپول زدن …هم هست همه اینکارها رو باید در وقت محدود ۸ شب تا ۱۰:۳۰ انجام بدم چون تا برسم خونه ساعت ۷:۳۰ یا ۸ شب است و زود هم میخوابم چون کم خوابی بدجور اذیتم میکنه و انرژی ازم میگیره.دیگه ددر بازی تعطیله.:cry
اینم بگم با همه این احوال دیروز امید رو بردم فرحزاد بهش باقالی و آب آلبالو دادم که بچشه من چه لذتی بردم!!آمدم خونه شام هم درست کردم پس نرود میخ آهنی در سنگ…:teeth
دیروز یک اتفاق بانمک افتاد،تو راه خونه رفتن بودیم و یک کاسه آلبالو ترش خوشمزه که آب زده بودن تا تازه بشه خریده بودیم چون دست امید بند فرمون بود من هر ازچند گاهی دوتا سه تا آلبالو میذاشتم دهنش تو همین نقل و انتقال آلبالوها یکهو دوتاش از دستم ول شد و تو مسیر افتادنش کت امید را لک کرد(لک آلبالو هم میدونید که چقدر موذیه و به این راحتی پاک نمیشه)من که هل کرده بودم تند تند شروع کردم به پاک کردن و معذرت خواهی کردن امید هم در جواب گفت اشکال نداره عزیزم عوضش هر بار این لک رو ببینم یاد تو می افتم!!!:tounge
دوسه دقیقه از این ماجرا گذشت که دیدم امید زد زیر خنده پرسیدم به چی می خندیدی؟گفت فکر میکنی اگه ازدواج کرده بودیم و این اتفاق می افتد من چی میگفتم؟گفتم حتما میگفتی خاک برسربی عرضه ات کنن. :teeth
هرکی شامی بلده که در عرض ۲ ساعت درست شه لطفا به من هم یاد بده غیر کوکوسیب زمینی وسبزی و ماکارونی و مرغ سرخ کرده و خوراکش ممنون میشم در ضمن بشه برای ناهار هم استفاده کرد منظورم اینه که آبکی نباشه.
ویولت

داش رهام عزیزم چند تا سئوال ازم پرسیده که یکیشون اینه چرا نمی خوام امید اینجا را بخونه مگه غریبه ست؟
نه امید برای من یکی که اصلا غریبه نیست بلکه از هر آشنایی آشنا تره.من اینجا تو پستهای مختلف هر از چند گاهی احساس واقعیم وحسی که میگیرم از رفتاری که نسبت بهم داره را می نویسم الان که خواننده این وبلاگ نیست راحت و بی رودر وایستی مینویسم تا حالا موقعیتی پیش نیومده که دعوامون بشه و من گله ای ازش داشته باشم که اگر بشه در این حالت راحت میتونم خودم را بریزم بیرون ولی وقتی خواننده باشه همه این چیزها حکم ریا پیدا میکنه نه دیگه نوشتن احساسم بهش دیگه این صفا و صمیمیت رو داره نه ابراز خشمم میتونه واقعی باشه شاید چون میدونم خواننده ست تو ابرازش حتی غلو هم پیش بیاد و به قول معروف روغن داغش را زیاد کنم .
من هم دلم میخواد نظرش را نسبت به نوشته هام بدونم و کامنت هاش را بخونم که برای اجابت این حسم راه حلش را پیدا کردم و سئوالات خودم یا بقیه را ازش میپرسم و بعد از بحث حضوری به بهانه اینکه میخوام بیشتر روش فکر کنم میخوام که ایمیلشون کنه اینم بگه که سواستفاده نمی کنم در لفافه ازش اجازه گرفتم گفتم بعضی از دوستانم هم که همین بحثا رو باهاشون دارم میخوان که نظر امید را بدونن میتونم براشون بفرستم؟اون هم اجازه اش را داده.
شاید زمانی احساس کنم که اینقدر قوی هستم که دچار خود سانسوری نشم و ازش بخوام خواننده مستقیم نوشته هام باشه ولی فعلا چنین جسارتی تو خودم نمی بینم.
راستی امید داره مطالبی در مورد من و احساسش به من و تحلیل اینکه من چرا رنگ بنفش رو دوست دارم مینویسه شاید گذاشتمش اینجا فعلا تصمِیم نگرفتم.
پیوست:نمی دونم چرا چند روزه نوشتنم نمی آد.شاید دارم مریض میشم نطقم کور شده!!:confused
ویولت

داش رهام عزیزم چند تا سئوال ازم پرسیده که یکیشون اینه چرا نمی خوام امید اینجا را بخونه مگه غریبه ست؟
نه امید برای من یکی که اصلا غریبه نیست بلکه از هر آشنایی آشنا تره.من اینجا تو پستهای مختلف هر از چند گاهی احساس واقعیم وحسی که میگیرم از رفتاری که نسبت بهم داره را می نویسم الان که خواننده این وبلاگ نیست راحت و بی رودر وایستی مینویسم تا حالا موقعیتی پیش نیومده که دعوامون بشه و من گله ای ازش داشته باشم که اگر بشه در این حالت راحت میتونم خودم را بریزم بیرون ولی وقتی خواننده باشه همه این چیزها حکم ریا پیدا میکنه نه دیگه نوشتن احساسم بهش دیگه این صفا و صمیمیت رو داره نه ابراز خشمم میتونه واقعی باشه شاید چون میدونم خواننده ست تو ابرازش حتی غلو هم پیش بیاد و به قول معروف روغن داغش را زیاد کنم .
من هم دلم میخواد نظرش را نسبت به نوشته هام بدونم و کامنت هاش را بخونم که برای اجابت این حسم راه حلش را پیدا کردم و سئوالات خودم یا بقیه را ازش میپرسم و بعد از بحث حضوری به بهانه اینکه میخوام بیشتر روش فکر کنم میخوام که ایمیلشون کنه اینم بگه که سواستفاده نمی کنم در لفافه ازش اجازه گرفتم گفتم بعضی از دوستانم هم که همین بحثا رو باهاشون دارم میخوان که نظر امید را بدونن میتونم براشون بفرستم؟اون هم اجازه اش را داده.
شاید زمانی احساس کنم که اینقدر قوی هستم که دچار خود سانسوری نشم و ازش بخوام خواننده مستقیم نوشته هام باشه ولی فعلا چنین جسارتی تو خودم نمی بینم.
راستی امید داره مطالبی در مورد من و احساسش به من و تحلیل اینکه من چرا رنگ بنفش رو دوست دارم مینویسه شاید گذاشتمش اینجا فعلا تصمِیم نگرفتم.
پیوست:نمی دونم چرا چند روزه نوشتنم نمی آد.شاید دارم مریض میشم نطقم کور شده!!:confused
ویولت